تبليغاتX
قلم سبز - غربت
آزاد

از اشک چشمم خاک غربت گل شد         

              کلبه هجران بنا و عمرم به سر شد

نمک گیرم نمود سفره اش هیهات هیهات          

              که شوره زار وطن برایم فردوس شد

 

و آن زمانی که چشم به این دنیای خاکی گشودم اشک شوق بر گونه هایم جاری شد اشکی از شوق رهایی و زیستن در دنیایی نو ولی افسوس که دیدم این نیز عبثی بیش نبوده و نیست و باز هم باید به دنبال دنیایی نو تر و دنبال رهایی دیگر بود و زیست تا زمانی که لیاقت زیستنی برتر نصیبمان شود اما این زیستن چگونه است ...

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1384ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط امید  |