|
قلم سبز
|
||
|
آزاد |
ای پادشه خوبان داد ازغم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
امید دل عالمینی بیا
تو خود خون خواه حسینی بیا
بیا امشب ای مه نجاتم بده
تو کهف حصینی نجاتم بده
هنوز علی در چاههای کوفه فریاد میزند هنوز رقیه در بیابان کربلا از چنگال خصم در گریز است هنوز زینب در فراق یادگار پیامبر خون میگرید و باز هم شمشیر ابن ملجم فرق علی را شکافت هنوز هم
ابن ملجم ها فراوانند بیا و این دین فراموش شده را احیا کن
بیا و به فریاد دل غریب امیدمان برس
از اشک چشمم خاک غربت گل شد
کلبه هجران بنا و عمرم به سر شد
نمک گیرم نمود سفره اش هیهات هیهات
که شوره زار وطن برایم فردوس شد
و آن زمانی که چشم به این دنیای خاکی گشودم اشک شوق بر گونه هایم جاری شد اشکی از شوق رهایی و زیستن در دنیایی نو ولی افسوس که دیدم این نیز عبثی بیش نبوده و نیست و باز هم باید به دنبال دنیایی نو تر و دنبال رهایی دیگر بود و زیست تا زمانی که لیاقت زیستنی برتر نصیبمان شود اما این زیستن چگونه است ...
|
|